الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

191

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) فصل هفدهم / در ورود شمر به كربلا و وقايع تاسوعا چون نامهء عمر سعد به عبيد الله رسيد و بخواند گفت : ( ارشاد ) صاحب اين نامه براى خويش خود چاره‌جويى و دلسوزى مىكند . شمر برخاست و گفت : آيا اين را مىپذيرى از وى كه در خاك تو فرود آمده و در بر تو است اگر از خاك تو بيرون رود دست در دست تو ننهد نيرومندتر گردد و تو زبون و عاجز باشى پس اين را از وى مپذير كه شكست تو است و ليكن او و اصحاب او فرمان تو را گردن نهند اگر به سزايشان رسانى تو دانى و اگر ببخشايى و درگذرى تو دانى . ابن زياد گفت : نيكو انديشيده‌اى رأى همين است كه تو گفتى اين نامهء مرا براى عمر سعد ببر تا بر حسين عليه السّلام و اصحاب وى پيشنهاد كند كه حكم مرا گردن نهند اگر پذيرفتند نزد من فرستدشان و اگر سرباززنند با آنها كارزار كند اگر عمر سعد پذيرفت تو سخن او بشنو و فرمان او بر و اگر ابا كند امير لشكر تو باش و گردن ابن سعد بزن و سر او نزد من فرست . ( 2 ) و نامه به عمر سعد نوشت كه : من تو را سوى حسين نفرستادم تا دفع شرّ از او كنى و كار را دراز كشانى و او را اميد سلامت و بقا دهى و عذر او خواهى يا شفيع او باشى نزد من بنگر اگر حسين و ياران او سر به حكم من فرود آوردند و فرمان مرا گردن نهادند آنان را نزد من فرست و اگر تن زدند و نپذيرفتند سپاه به جانب آنان كش تا آنها را بكشى و اعضاى آنها را جدا كنى كه مستحقّ اينند و اگر حسين را بكشتى سينه و پشت او را زير سم اسبان بسپار كه وى آزارندهء قوم خويش و قاطع رحم و ستمكار است و نپندارم كه پس از مرگ ، اين عمل زيانى دارد و ليكن سخنى بر زبان من رفته است كه چون او را كشتم اين عمل با پيكر او كنم اگر فرمان من ببرى تو را پاداش دهم بر اطاعت و اگر ابا كنى از رايت و لشكر ما جدا شو و آن را به شمر گذار كه فرمان خويش را به او فرموده‌ايم و السّلام .